هنوز اینجا رو دوست دارم
کاش دوستامم بودن
بگذریم
مهر ۸۸ اولین آشنایی منو حامد بود و دوباره مهر داره میاد و خاطره های خوبش
۱۵ سال پیش یه دختر و پسر تو عروسی عموی دختره همو میبینن
پسر قصه ما که حامد باشه یه دل نه صد دل عاشق دختر قصه که آسیه باشه میشه
خواهر حامد که حدیث بود میاد به آسیه شماره داداشش و میده
آسیه و حدیث باهم دوست بودن از قبل چون همسایه مادر بزرگش اینا بود و تو بچگی با هم بازی میکردن ولی حامدو رو هیچوقت ندیده بود چون حامد خونه بابابزرگش زندگی میکرده
خلاصه اینکه آسیه به حامد زنگ نمیزنه پیش خودش میگه زنگ بزنم بگم چی؟؟☺️
بعد چند روز آسیه میبینه حامد داره بهش زنگ میزنهای خدا این شمارمو از کجا پیدا کرده یعنی
خلاصه زنگ زدن و پیامک دادن و شروع میشه بعد از کلی قهر و آشتی چندین سال دوستی حامد و آسیه عاشق هم میشن
فروردین ۱۳۹۴ قرار بله برون گذاشته میشه و مرداد ۹۴ عقدشونعروسیشونم فرودین ۹۶♂️
بعد از عروسی میرن سر خونه زندگی خودشون این دو عاشق و با هم تا الان زندگی خوبی رو داشت
البته تو این ۱۵ سال کلی اتفاق ها افتاده مثل جدایی خواهرش از پسر داییش و ازدواج مجددش با مسلم❤️
مرگ حدیث خوار شوهر آسیه بخاطر سرطان
مرگ مادر بزرگ آسیه
و کلی خبرای خوب و بد دیگه
آسیه و حامد هنوز بچه دار نشدن و تازه میخوان بفکر بچه باشن انشاالله که خدا یه بچه سالم بهمون بده❤️
انشاالله ایندفعه که اومدم خبر بچه دار شدنمون رو بهتون بدم
برچسب:
نویسنده: بردیا رستمی