خرید بک لینک
دیروز خونه مادر شوهرم بودیم که زندایی خبر داد بیاین عده حالش بد شده افتاده

هر کدوم یجور دست پاچه شدیم و رفتیم تا خونشون

عده بیچاره از بالای انباری افتاده حالا چجوری معلوم نیست خودشم یادش نیس

بچاره افتاده بیهوش شده دوباره خودش بهوش اومده اومده بیرون

خلاصه حامد اینا سریع بردنش بیمارستان ماسال

فشارش ۲۲ بود یه عالمه هم خونریزی داشت

منم با دایی اینا رفتم بیمارستان عده بیچاره حالش خیلی بد بود

میگفت منو ببرین خونه خیلی ترسیده بود تا حالا بیمارستان نبوده

بیمارستان خراب شده هیچی نداشت

عده رو خواستیم ببریم رشت بیمارستان بمون امبولانس ندادن گفتن چون بیمارتون شکستگی نداره امبولانس نمیدیم با ماشین خودتون ببرید

با ماشین اوردیمش خونه تا وسایل اینا برداریم

زود مامان اینا وسایل برداشتن و رفتن

منم با دایی اینا رفتم رشت

رفتیم بیمارستان پورسینا رشت

تو بیمارستان همش تو این غکر بودم که چرا من اینجام من که مث اینا فامیل درجه یک نیستم ولی دلم طاقت نمیاره که خونه باشم عده رو اونجوری میدیدم دلم میگرفت وقتی گریه میکرد و ناله میزد تازه فهمیدم چقد دوسش دارم و نمیخوام بلایی سرش بیاد وقتی میدیدمشـو خبرشو داشتم دلم اروم میشد ولی الان که دورم دلم اشوبه

خلاصه دیشب که دایی اینا برگشتن من برنگشتم با حامد و مامان اونجا بودیم تا ساعت سه حامد پیش عده بود

بعد بردیمش بیمارستان ولایت و مامان کنارش مون تا صبح

صبحم دایی مهدی اومد مام اومدیم خونه کارای دفترچه عده اینا رو انجام بدیم

یه عالمه عکسو اینا گرفتن گفتن صورتش شکستگی داره الانم بخاطر شکستگی بستریه وگرنه دیشب مرخص میشد

خدا کنه جراحی نداشته باشه و مرخص بشه

دلم میخواد این چن ساعت زود بگذره برم پیش عده

عده جون خدایی نکرده نباشه همه داغون میشن

بچه دایی رضا هم بیمارستانه حالش خیلی بده

دایی نیگفت بچه رو دستم مرده بود

خدایا چرا یهو این همه بد بیاری اخه

برچسب: بابابزرگم,بیمارستانه, نویسنده: بردیا رستمی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 18:50

صفحه بندی