خرید بک لینک
سه شبه خونه خودمون میایم و اقایی از خونه خودمون میره سرکار

روز اول واسش چایی گذاشتم و راهیش کردم

روز دوم خیلی خسته بودم چون نشا کرده بودیم اقایی نزاشت پاشم چایی درس کنم و منم خوابیدم اون رفت

امروز پاشدم واسش چایی درس کردم و بش شکلات اینا دادم رفت

اقایی عادت نداره صبحونه بخوره فقط چایی میخوره

کم کم باید عادتش بدم به صبحونه خوردن البته خودمم زیاد اهلش نیستم پس بدونید خیلی سخته تا عادتش بدم صبحونه بخوره

خانوم خونه خودم دارم میشم

امروز باید حسابی تمیز کنم خونه رو خیلی ریخت و پاش کردم

کیک درس کردم بردم خونه مادر شوهر جان بخوریم

گذاشته بودم یخچال حدیث با جاش اورد از شانس میترام اومد

میترا هر چی رو ببینه درو میکنه تقریبا

خلاصه ما هر کدوم تقریبا یکی دو تیکه خوردیم میترا همشو خورد یه چنتا تیکه واسه مامان گذاشته بود

ولی بنظرم دیگه سیر شده بود وگرنه اونارم میخورد

اخه بش گفتیم بیا شام بخور اونی که از هیچی نمیگذشت گفت نه سیرم کیک خوردمو رفت

خلاصه اشو با جاش خورد

امروز میخوام برم خونه مامانیم اینا چن روزه ندیدمشون دلم تنگیده واسشون

+پری شب همبرگر خریدیم بردیم مادرشوهر جان درس کنه چشتون روز بد نبینه از اتاق اومدم بیرون حالت تهوع بم دست داد برگشتم تو اتاق.انقد صدام کردن واسه شام تا رفتم بیرون بازم حالت تهوع درو باز کرد اسپره زدم و.. تا تونستم برم سر یفره بشینم اخه این چه همبرگریه که بو پوست ابپز میده؟؟منم که متنفر از این بو دیگه مردم.همبرگرم نخوردم فقط سیب زمینی.نتیجه گرفتم سوسی هرچی هست از همبرگر خیلییی بهتره

نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 7:30 توسط آسیه&حامد| |

برچسب: خانوم,خونه, نویسنده: بردیا رستمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:20

صفحه بندی