خرید بک لینک
سلام دوستان

یه مدته نیستم

زندگی متاهلیه دیگه

یه عالمه سرم شلوغه

ماه رمضانم که تموم شد

یکم از این روزمرگی های این مدت مینویسم

بعد یخچال اوردنمون بیشتر خونمون میمونیم

شب سحری درس میکردم و افطارم خونه مادر شوهر بودیم

سحری های دونفرمونو خیلی دوس میداشتم

با اینکه باید از خوابم میزدم و غذا درس میکردم ولی دوس داشتم

خواهرمم خونشو درس کرد و رفت سر خونه خودش دیگه کمتر امیرو میبینم دلم واسش تنگ میشه کوچولوی شیطون

به من میگه جیگر

عیدم با فامیلای شوهر رفتیم گیسوم خیلی خوش گذشت

لاکچری بازی در اورده بودیم با شوهر جان

ست کرده بودیم و دست تو دست تو ساحل قدم میزدیم

شوهر جان میگفتن بد نگاه میکنن میگفتم کاری نمیکنیم که ست کردیم و داریم قدم میزنیم دیگه

خوش گشت

جمعه ای هم رفتیم ییلاق دور زدیم

ماشینمون بدک نشده ولی بازم کار داره

خدا این قاسمو لعنت کنه که ما رو اینجور سر گردون کرده

اون عروسبم که هیچی ازش نفهمیدم این از ماشین داغونمون

این از حال و روزمون که هنوز پامون دادگاه و هنوز از دیه خبری نیس

ماشینش اینه دق واسم تو اون صافکاری سر راه

هر دفعه ماشینشو میبینم لعنتش میکنم مرتیکه پررو رو

انقد لجم گرفته بود جلو قاضی مبگفت نمیدونم اینا چرا رفتن واسه دیه شکایت کردن

اخه بیشعور اگه صدمه ندیده بودم که با امبولانس منو نمیبردن که و مگه من مریضم لیخود شکایت کنم و وقتمو تو دادگاه هدر بدم

ای دلم میخواد بگیرم برنمش بیشعورو

میگفت من با داییهات دوستما تو دلم گفتم به جهنم قراره با داییهام دوستی ما رو بزنی بکشی؟؟؟

بگذریم از این دیوونه

من هنوز تو شوک تصادفم هر وقت سرم خلوت میشه به اون شب فک میکنم تا بادم بیاد ولی هیچی یادم نمیاد

نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶ساعت 16:19 توسط آسیه&حامد| |

برچسب: متاهلی, نویسنده: بردیا رستمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:20

صفحه بندی